تبليغاتX
.::افاضه::.
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
بر باد رفته!

ديشب معنای واقعی "با خاك يكسان شدن" را فهميدم.

فكر كن! دست خواهرزاده دو و نیم ساله‌ات را گرفته‌ای و به پارك می‌بری تا مشغول بازی با تاب و سرسره شود و تو برایش بزرگی كنی و  مثل بابابزرگها نگاهش كنی.

اما نزدیك پارك كه می‌رسی، با شنیدن صدای اذان، همان موجود دو و نیم ساله برگردد و بهت بگوید: "بریم نماز بخونیم."

كاش زمین واقعا بعضی وقت‌ها دهن باز می‌كرد!

امضا: فیلسوف جوان | | لینک ثابت
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
جانشينان ناخلف دكتر قريب

داستانی هست كه چون احتمالا تكراری است، به صورت MP3 می‌نویسم.
می‌گویند شخص بیماری، بعد از اینكه پیش چند حكیم رفت و همگی به اتفاق گفتند كه مرض تو لاعلاج است و تا چند روز دیگر خواهی مرد، سراغ حكیم مشهور زمانش -به گمانم سقراط- رفت و ماجرا را نقل كرد. حكیم مقداری مواد (از نوع غیر مخدرش البته!) با هم مخلوط كرد و به او داد و گفت دوای تو همین است. اینها را هر روز بكوب و بعد از فلان مدت بیاور تا علاجت كنم.
مریض رفت و بعد از اینكه مدت معین تمام شد، دوباره پیش حكیم برگشت و پرسید حالا این مواد را چكار كنم. حكیم هم یك چیزی توی این مایه ها گفت كه بگذار در كوزه آبش را بخور! دوای تو خود اینها نبود. بلكه امیدی بود كه اینها در دل تو زنده كرد و حالا تو به واسطه همين اميد شفا پیدا كرده‌ای.

***

دو سه شب پیش بود كه به نظرم آمد مادرم - كه از رادیولوژی برمی‌گشت- دمغ و ناراحت است. حدس زدم كه باید اثر منفی نتیجه آزمایش بوده باشد. وقتی علت را پرسیدم، گفت: دكتر گفته تو چطوری راه می‌روی؟ اوضاع پایت حسابی خراب است! خراب خراب!
آن قدر اعصابم خورد شد كه اگر آقای دكتر دم دستم بود، چنان قلم پایش را مورد تفقد قرار می‌دادم كه حالی‌اش شود پای خراب یعنی چه.
توی دوره و زمانه‌ای كه بچه دبستانی هم از اثرات تلقین و انرژی مثبت و منفی خبر دارد، پزشك مملكت راست راست توی چشم بیمارش نگاه می‌كند و با كمال آرامش می‌گوید پایت داغان شده است.
این دو سه روز مدام دارم به سریال "روزگار قريب" و نحوه برخورد دكتر قریب با بیمارانش فكر می‌كنم. این كه چطور با آن حال مریضش، نگران احوال بیمارانش بود. این كه چطور با تن رنجورش، پای تخت بیمارش حاضر می‌شد و درد دلهایش را گوش می‌داد و از آنان دلجویی می‌كرد. و این كه چطور امید را در وجود همه بیمارانش زنده نگه می‌داشت و به آنان وعده بهبودی می‌داد. با آن كه شاید چنین وظیفه‌ای نداشت.
حالا شاگرد ناخلف او، نه تنها برای تقویت روحی بیمارش كاری نمی‌كند، كه روحیه او را به كل به هم می‌ریزد و معلوم نیست چه كسی به او چنین حقی داده كه این امید را از بیمارش بگیرد.

***

جایی از قول یكی از دانشمندان خواندم كه زندگی بدون امید، از مرگ هم دشوار تر است. با این وصف، معتقدم كسی كه امیدی را در دل كسی می‌كشد، از جلاد هم قاتل تر است.

امضا: فیلسوف جوان | | لینک ثابت