چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
ازدواج به سبك تخم مرغ شانسی!
چند روز پیش برای آخرین پست شیخ عیسی کامنتی شعرآلود(!) نوشتم که با تمجید حضرتش مواجه شد و از آنجا که بسیار بی جنبه هستم، تصمیم گرفتم آن شاهکار ادبی را کامل کنم.
پس پا در کفش بزرگان شعر طنز کردیم، و نتیجه این چنین شد:
پس پا در کفش بزرگان شعر طنز کردیم، و نتیجه این چنین شد:
یا رب این سن نکاح هر دم زیادت میشود
ازدواج زیر سی چون خرق عادت میشود
هر چه سگ دو میزنم دنبال "سن ازدواج"
بی شرف چابکتر است گویی خلاصیده کلاج
دوش رفتم پیش مادر گفتم ای بهتر ز جان
رد نمودم بیست و پنج، بهرم یکی دختر ستان
خنده کرد و گفت تو از مرحله پرتی پسر
دوش سن ازدواج از بیست و شش هم شد گذر!
گفتمش پس من چه خاکی بر سرم ریزم کنون
بس عزب ماندم رسیدم تا به سر حد جنون
لپ لپی دستم بداد و گفت فرزند ملوس
باز کن این را که شاید یابی اندر آن عروس!
بچه گاوی ناگهان از توی آن بیرون جهید
گوئیا برق سه فاز از کلهام بیرون پرید
صیحه آوردم ز جان: مادر به فریادم برس
گاو بختم هم کنون زائید! بر دادم برس
آمد از غیبی ندا: "ابله! چه خواهی؟ زن بلاست!
خنده کن، هان! خنده بر هر درد بی درمان دواست!"
امضا: فیلسوف جوان | | لینک ثابت



